|
آینده از آن ماست....
همه برایم دست تکان دادند ، اما کم بود دستانی که “تکانم” دادند....
|
گرانی برای گاوها هم رمقی نگذاشته است... زمان زیادی از داستان تلخ التماس دامداری های کوچک و صنعتی برای فروش شیر به کارخانه جات لبنی نمی گذرد.هنوز زمان زیادی از ناز و کرشمه صنایع لبنی در پرداخت های 2 تا 3 ماهه،درصد چربی و قیمت شیر نگذشته است.حالا چند ماهی است که اوضاع فروش شیر خام بهتر شده و دامداران دیگر کمتر ضرر می دهند. اما مثل اینکه این کابوس تلخ تولید پایان ندارد.در دی ماه سال 90 به یکباره قیمت نهاده های دامی و علوفه به شدت افزایش میابد و این بار کابوس تامین مواد را به جان تولید کننده می اندازد.در گاوداری های صنعتی به شدت رکورد شیر و در نتیجه آن تولید روزانه شیر در بعضی از واحد ها تا 10 تن کاهش پیدا کرده است.متاسفانه با اینکه وضع خرید شیر از سوی کارخانه جات بهبود پیدا کرده است اما شیری نمانده تا به فروش برسد شرایط روز به روز برای تولید کننده سخت تر می شود،سویای که تا دی ماه با 4500 ریال خرید می شد،اکنون در بازار نهاده ها با 15500 ریال به ازای هر کیلو معامله می شود.کنجاله کلزای 3500 ریالی به 9980ریال یونجه به 8000 ریال به ازای هر کیلو رسید ولی جالب ترین بخش ماجرا قیمت کاه و کلش گندم است که تا سال گذشته قیمتی نداشت اما حالا به 4500 ریال برای هر کیلو رسیده است یعنی قیمتی بالاتر از خرید تضمینی گندم از سوی دولت!!! دامدار و تولید کننده همه اینها رو تحمل کرده و حرف نزد اما حالا به جای اینکه کمک حال تولید کننده در سال حمایت از تولید ملی باشند،شروع به اخطار به دامداران جهت کاهش قیمت فروش شیر کرده اند.آن زمانی که تولید کننده شیر زیر فشار افزایش 3 تا 4 برابری قیمت ها له شد،دوستان ما به یاد دامداران نبوده اند ولی به دامداران می گویند در سال تولید ملی کنجاله سویا را با 15000 ریال خرید کرده و شیر تولیدی خود را با 6300 ریال تحویل دهید.حالا دامداران خسته از همه بی مهری های مسولین نسبت به تولید شیر در کشور نمی دانند به کجا گله و شکایت کنند و به اجبار دام هایی را که برای اصلاح نژاد آنها جهت بهبودی وضعیت شیر،سالهای سال تلاش شده است به علت افزایش قیمت گوشت نسبت به شیر به کشتار می روند تا قادر به ادامه روند تولید باشند ،ولی متاسفانه با همه نگرانی ها در این خصوص،احتمال واردات شیر خشک از سوی دولت برای کاهش قیمت شیر خام بسیار زیاد است و می رود تا به داستان تلخ نابودی صنعت دامپروری کشور پایان دهد. رضا مخبر دزفولی
[ چهارشنبه 13 اردیبهشت1391 ] [ 10:33 ] [ رضا مخبر دزفولی ]
[ ]
نگاه کن! هیچ چیز این دنیا سر جایش نیست... با الفبای این آدمها نمی شود نوشت: مهربانی! نمی شود هجی کرد: صداقت! چرا ، چرا به من نگفتی "سین" را که یاد بگیرم، همه ی آب های دنیا می شوند سراب؟!! نگو، نگو بزرگ شوی می فهمی! نگاهم کن! بزرگ شده ام ... می توانم دروغ بشنوم و به روی خودم نیاورم! می توانم اشک هایم را روی بالش شبم جا بگذارم و صبح به روی همه ی آدمها لبخند بزنم! می توانم وقتی آدمها بهم تنه می زنند، یا طعنه می زنند، نفسم را در سینه حبس کنم و تا هزار بشمارم... یک... دو... سه... راستی چرا بی نهایت این دنیا هیچ هم شبیه بی نهایت های رویایی کودکیم نیست؟ بی نهایت این آدم ها یعنی همین چند قدم بالاتر از دو دو تا چهار تا... نگاه کن! من بزرگ شده ام! قدم همه ی آینه ی قدی خانه را پر می کند! حالا تو هی بگو بزرگ شوی می فهمی! به خدا بزرگ شده ام ... ولی نمی فهمم ... نمی فهمم چرا با الفبای ِ این آدمها نمی شود نوشت: زخم نزنید لطفا! دروغ نگویید! خواهش می کنم روی احساس هم راه نروید! نگاه کنید!!! شما با این کارهایتان جنازه ی شخصیت آدمها را می گذارید روی دست دنیا! [ سه شنبه 22 فروردین1391 ] [ 14:45 ] [ رضا مخبر دزفولی ]
[ ]
دلت را بتـکان غصه هایت که ریخت، تو هم همه را فراموش کن... دلت را بتکان اشتباهایت وقتی افتاد روی زمین بگذار همانجا بماند فقط از لا به لای اشتباه هایت، یک تجربه را بیرون بکش قاب کن و بزن به دیوار دلت... دلت را محکم تر اگر بتکانی تمام کینه هایت هم می ریزد و تمام آن غم های بزرگ و همه حسرت ها و آرزوهایت ... باز هم محکم تر از قبل بتکان تا این بار همه آن عشق های بچه گربه ای هم بیفتد! حالا آرام تر، آرام تر بتکان تا خاطره هایت نیفتد تلخ یا شیرین، چه تفاوت می کند؟ خاطره، خاطره است باید باشد، باید بماند... کافی ست؟ نه، هنوز دلت خاک دارد یک تکان دیگر بس است... تکاندی؟ دلت را ببین چقدر تمیز شد... دلت سبک شد؟ حالا این دل جای "او"ست دعوتش کن این دل مال "او"ست... همه چیز ریخت از دلت، همه چیز افتاد و حالا و حالا تو ماندی و یک دل یک دل و یک قاب تجربه یک قاب تجربه و مشتی خاطره مشتی خاطره و یک "او"... خـانه تـکانی دلـت مبـارک
[ چهارشنبه 24 اسفند1390 ] [ 14:30 ] [ رضا مخبر دزفولی ]
[ ]
[ سه شنبه 9 اسفند1390 ] [ 13:34 ] [ رضا مخبر دزفولی ]
[ ]
ديوارهاي دنيا بلند است و من گاهي دلم را پرت مي كنم آن طرف ديوار. مثل بچه ي بازيگوشي كه توپ كوچكش را از سر شيطنت به خانه ي همسايه مي اندازد. گاهي دلم را پرت مي كنم آن طرف ديوار. آن طرف حياط خانه ي خداست. و آن وقت هي در مي زنم در مي زنم در مي زنم و مي گويم دلم افتاده تو حياط شما,ميشود دلم را پس بدهيد؟ كسي جوابم را نمي دهد. كسي در را برايم باز نمي كند. اما هميشه دستي دلم را مي اندازد اين طرف ديوار همين.... و من اين بازي را دوست دارم. همين كه دلم پرت مي شود اين طرف ديوار. همين كه.... من اين بازي را ادامه مي دهم و آنقدر دلم را پرت مي كنم آنقدر دلم را پرت مي كنم تا خسته شوند تا ديگر دلم را پس ندهند تا آن در را باز كنند و بگويند بيا خودت دلت را بردار و برو آن وقت من مي روم و ديگر هم بر نمي گردم من اين بازي را ادامه مي دهم...
[ شنبه 6 اسفند1390 ] [ 9:57 ] [ رضا مخبر دزفولی ]
[ ]
خوش امدی سردار... بیا که دزفول و تک تک خیابان ها و کوچه هایش دلتنگ توست.بیا که جوانان دیروز و امروز همه بی تاب دیدار تو اند.. بیا که اکنون که در دزفولی،شهرم ارام و قرار گرفته است.دزفول می بالد به تو،به تفکر تو،به شرافت و شجاعت تو،به زخم هایبر تنت به حاج احمد سوداگر می بالد... خوش امدی سردار... بیا که امروز تمام لشکر همیشه پیروز 7 ولیعصر در کنار توست.امروز عظیم محمدی زاده،رشید الماسی،و یدالله و سیف الله صبور وهمه سرداران گمنام دزفول در انتظار تو هستند... حاج احمد دیدی چقدر شهرم مظلوم است،بعد از تو چه کسی شهر صبورم را در همه این سالهای رشادت و شهامت فریاد بزند چه کسی فریاد بزند دزفول کجاست و لشکر ولیعصرش کجاست؟؟؟؟ می دانم اکنون که در دزفول هستی آرامی...دیگر فراق و جدای از دوستان تمام شد. امروز همه برای بدرقه تو خواهند امد...بدرقه یادگار مظلومیت دزفول ناخود اگاه یاد بیت شعری می افتم که در مصاحبه با یکی از سایت های دزفول گفته بودید: یکی درد و یکی درمان پسندد یکی وصل و یکی هجران پسندد من از درمان و درد ووصل و هجران پسندم آنچه را جانان پسندد خوش آمدی سردار...خوش آمدی
[ دوشنبه 24 بهمن1390 ] [ 10:39 ] [ رضا مخبر دزفولی ]
[ ]
شما یادتون میاد تو دبستان زنگ تفریح که تموم می شد مامورای آبخوری دیگه نمی ذاشتن آب بخوریم شما یادتون میاد شبا بیشتر از ساعت ۱۲ تلویزیون برنامه نداشت سر ساعت 12 سرود ملی و پخش می کرد و قطع می شد…. سر زد از افق…مهر خاوران ! شما یادتون میاد هرکی بهمون فحش میداد کف دستمونو نشونش میدادیم میگفتیم آیینه آیینه ... شما یادتون میاد خط کشهائی که محکم می زدیم رو مچ دستمون دستبند می شد ! شما یادتون میاد بستنی میهن رو که میگفت مامان جون بستنیش خوشمزه تره ! شما یادتون میاد این بازیو پی پی پینوکیو پدر ژپتو، گُ گُ گُربه نره روباه مکار ! شما یادتون میاد دستمال من زیر درخت آلبالو گم شده سواد داری؟ شما یادتون میاد ماه رمضون که میشد اگه کسی می گفت من روزه ام بهش میگفتیم: زبونتو در بیار ببینم راست میگی یا نه ! شما یادتون میاد که کانال های تلویزیون دو تا بیشتر نبود، کانال یک و کانال دو ! شما یادتون میاد، پاکن های جوهری که یه طرفش قرمز بود یه طرفش آبی بعد با طرف آبیش می خواستیم که خودکارو پاک کنیم، همیشه آخرش یا کاغذ رو پاره می کرد یا سیاه و کثیف می شد !
ادامه مطلب [ جمعه 7 بهمن1390 ] [ 14:56 ] [ رضا مخبر دزفولی ]
[ ]
برای تمامی روزهایی که گرفتار, خسته و یا عصبانی بودم ....
برای تمامی روزها و تمامی نگرش هایم ..... برای تمامی لحظاتی که سبب بی حرمتی و جدایی از خودم شده... و موجب شده بود انعکاس رفتار دیگران در من چنان باشد که, خود نیز همان رفتار را با خود داشته باشم ! دیروز برای تمام تلاش هایی که کرده بودم تا دیگران دوستم بدارند گریستم ... برای تمامی خواسته هایی که میسر نشد ... و برای تمامی کارهایی که فقط بخاطر خشنودی اطرافیانم انجام دادم و بازتاب آن در خودم جز خلا روحی , تنهایی و خستگی بی حد چیزی نبود.! به خاطر تمام وقتهایی که قلبم را شکستند ! دیروز گریستم .... چـون گاهـــــــــــــــــی جز گریـــــــــــــــــه کاری نمـــــــــــــــــیتوان کرد ! دیروز گریستم به این خاطر که رنجیده بودم , به این خاطر که مرا رنجانده بودند و حتی نفهمیده بودند و به این خاطر که من رنجور راهی نداشتم .... جز اینکه در, دردی عمیق فرو روم... زمانی که در این درد فرو می روی, رنج تو را بیدار می کند ! دیروز گریستم ............ بخاطر این که خیلی دیر شده بود و بخاطر این که وقتش رسیده بود ! به این خاطر که روحم به تمامی چیزهایی که نیاز بود بدانم, واقف بود! دیروز با تمامی روحم گریستم و او را راضی کردم.... حال بسیار بدی داشتم ! اما در میان گریه هایم احساس رهایی می کردم ! چرا که دیدم به خاطر همه چیز گریستم ! دیروز برای کودک کوچکی گریه می کردم که در من بود و کسی او را نمی فهمید و امروز برای او گریه می کنم در حالی که او در کنار قلب من و برای جشن تولد خودش می رقصد..... حال بیایید جشن و سروری بر پا کنیم !!!! ................. [ چهارشنبه 28 دی1390 ] [ 6:4 ] [ رضا مخبر دزفولی ]
[ ]
حرف های سر بسته ی یک زن و مرد ایرانی ! نه دیگر من به حقوق خود واقفم، و برای گرفتن برابری در مقابل تو تا به انتها استوار و مستحکم ایستاده ام زیرا به هویت خود رسیده ام، به هیچ وجهی از حق خود نخواهم گذشت
[ شنبه 17 دی1390 ] [ 15:59 ] [ رضا مخبر دزفولی ]
[ ]
به نقل از سایت تابناک.....
نظامی زن انگلیسی که پس از بازگشت از ماموریت خود در عراق، فرزندش را در آغوش می فشارد. می بینی پدرش با چشمان بسته، چگونه صورتش را لمس میکند؟ در کوچه پس کوچه های بصره... پای برهنه می دوید و خنده کودکانه ای بر لب داشت... دارد به چه حالی، جسم بی جان دخترش را میگذارد کنار بقیه جنازه ها. این اما مال افغانستان است. [ سه شنبه 6 دی1390 ] [ 10:38 ] [ رضا مخبر دزفولی ]
[ ]
|
|
| [ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] |