تبليغاتX
آینده از آن ماست....
آینده از آن ماست....
همه برایم دست تکان دادند ، اما کم بود دستانی که “تکانم” دادند.... 
قالب وبلاگ

گرانی برای گاوها هم رمقی نگذاشته است...

زمان زیادی از داستان تلخ التماس دامداری های کوچک و صنعتی برای فروش شیر به کارخانه جات لبنی نمی

گذرد.هنوز زمان زیادی از ناز و کرشمه صنایع لبنی در پرداخت های 2 تا 3 ماهه،درصد چربی و قیمت شیر

نگذشته است.حالا چند ماهی است که اوضاع فروش شیر خام بهتر شده و دامداران دیگر کمتر ضرر می دهند.

اما مثل اینکه این کابوس تلخ تولید پایان ندارد.در دی ماه سال 90 به یکباره قیمت نهاده های دامی و علوفه  به

شدت افزایش میابد و این بار کابوس تامین مواد را به جان تولید کننده می اندازد.در گاوداری های صنعتی به

شدت رکورد شیر و در نتیجه آن تولید روزانه شیر در بعضی از واحد ها تا 10 تن کاهش پیدا کرده

است.متاسفانه با اینکه وضع خرید شیر از سوی کارخانه جات بهبود پیدا کرده است اما شیری نمانده تا به

فروش برسد شرایط روز به روز برای تولید کننده سخت تر می شود،سویای که تا دی ماه با 4500 ریال خرید می

شد،اکنون در بازار نهاده ها با 15500 ریال به ازای هر کیلو  معامله می شود.کنجاله کلزای 3500 ریالی به

9980ریال یونجه به 8000 ریال به ازای هر کیلو رسید ولی جالب ترین بخش ماجرا قیمت کاه و کلش گندم است

که تا سال گذشته قیمتی نداشت اما حالا به 4500 ریال برای هر کیلو رسیده است یعنی قیمتی بالاتر از خرید

تضمینی گندم از سوی دولت!!! دامدار و تولید کننده همه اینها رو تحمل کرده و حرف نزد اما حالا به جای اینکه

کمک حال تولید کننده در سال حمایت از تولید ملی باشند،شروع به اخطار به دامداران جهت کاهش قیمت

فروش شیر کرده اند.آن زمانی که تولید کننده شیر زیر فشار افزایش 3 تا 4 برابری قیمت ها له شد،دوستان ما

به یاد دامداران نبوده اند ولی به دامداران می گویند در سال تولید ملی کنجاله سویا را با 15000 ریال خرید

کرده و شیر تولیدی خود را با 6300 ریال تحویل دهید.حالا دامداران خسته از همه بی مهری های مسولین

نسبت به تولید شیر در کشور نمی دانند به کجا گله و شکایت کنند و به اجبار دام هایی را که برای اصلاح نژاد

آنها جهت بهبودی وضعیت شیر،سالهای سال تلاش شده است به علت افزایش قیمت گوشت نسبت به شیر

به کشتار می روند تا قادر به ادامه روند تولید باشند ،ولی متاسفانه با همه نگرانی ها در این خصوص،احتمال

واردات شیر خشک از سوی دولت برای کاهش قیمت شیر خام بسیار زیاد است و می رود تا به داستان تلخ

نابودی صنعت دامپروری کشور پایان دهد.

رضا مخبر دزفولی

 

[ چهارشنبه 13 اردیبهشت1391 ] [ 10:33 ] [ رضا مخبر دزفولی ] [ ]
نگاه کن! هیچ چیز این دنیا سر جایش نیست...
با الفبای این آدمها نمی شود نوشت: مهربانی! نمی شود هجی کرد: صداقت!
چرا ، چرا به من نگفتی "سین" را که یاد بگیرم، همه ی آب های دنیا می شوند سراب؟!!
نگو، نگو بزرگ شوی می فهمی!
نگاهم کن! بزرگ شده ام ... می توانم دروغ بشنوم و به روی خودم نیاورم!
می توانم اشک هایم را روی بالش شبم جا بگذارم و صبح به روی همه ی آدمها لبخند بزنم!
می توانم وقتی آدمها بهم تنه می زنند، یا طعنه می زنند، نفسم را در سینه حبس کنم و تا هزار بشمارم... یک... دو... سه...
راستی چرا بی نهایت این دنیا هیچ هم شبیه بی نهایت های رویایی کودکیم نیست؟
بی نهایت این آدم ها یعنی همین چند قدم بالاتر از دو دو تا چهار تا...
نگاه کن! من بزرگ شده ام! قدم همه ی آینه ی قدی خانه را پر می کند!
حالا تو هی بگو بزرگ شوی می فهمی! به خدا بزرگ شده ام ... ولی نمی فهمم ...
نمی فهمم چرا با الفبای ِ این آدمها نمی شود نوشت:
زخم نزنید لطفا! دروغ نگویید! خواهش می کنم روی احساس هم راه نروید!
نگاه کنید!!! شما با این کارهایتان جنازه ی شخصیت آدمها را می گذارید روی دست دنیا!

[ سه شنبه 22 فروردین1391 ] [ 14:45 ] [ رضا مخبر دزفولی ] [ ]
دلت را بتـکان
غصه هایت که ریخت، تو هم همه را فراموش کن...

دلت را بتکان
اشتباهایت وقتی افتاد روی زمین
بگذار همانجا بماند
فقط از لا به لای اشتباه هایت، یک تجربه را بیرون بکش
قاب کن و بزن به دیوار دلت...

دلت را محکم تر اگر بتکانی
تمام کینه هایت هم می ریزد
و تمام آن غم های بزرگ
و همه حسرت ها و آرزوهایت ...

باز هم محکم تر از قبل بتکان
تا این بار همه آن عشق های بچه گربه ای هم بیفتد!

حالا آرام تر، آرام تر بتکان
تا خاطره هایت نیفتد
تلخ یا شیرین، چه تفاوت می کند؟
خاطره، خاطره است
باید باشد، باید بماند...

کافی ست؟

نه، هنوز دلت خاک دارد
یک تکان دیگر بس است...

تکاندی؟
دلت را ببین
چقدر تمیز شد... دلت سبک شد؟

حالا این دل جای "او"ست
دعوتش کن
این دل مال "او"ست...

همه چیز ریخت از دلت، همه چیز افتاد و حالا

و حالا تو ماندی و یک دل
یک دل و یک قاب تجربه
یک قاب تجربه و مشتی خاطره
مشتی خاطره و یک "او"...

خـانه تـکانی دلـت مبـارک

[ چهارشنبه 24 اسفند1390 ] [ 14:30 ] [ رضا مخبر دزفولی ] [ ]
بیاییـــد با هم بخندیم ولی به هم نخندیـــم

بیایید اینبار نخندیم!!!!!!!
به سرآستین پاره ی کارگری که دیوارت را می چیند و به تو می گوید ارباب ، نخند !
به پسرکی که آدامس می فروشد و تو هرگز نمی خری ، نخند ! به پیرمردی که در پیاده رو به زحمت راه می رود و شاید چند ثانیه ی کوتاه معطلت کند ، نخند !
...
به دبیری که دست و عینکش گچی ست و یقه ی پیراهنش جمع شده ، نخند !

به دستان پدرت ، به جارو کردن مادرت ، به راننده ی چاق اتوبوس ، به رفتگری که در گرمای تیر ماه کلاه پشمی به سردارد ، به راننده ی آژانسی که چرت می زند ، به پلیسی که سر چهار راه با کلاه صورتش را باد می زند ، به جوانی که قالی پنج متری روی کولش انداخته و در کوچه ها جار می زند ، به بازاریابی که نمونه اجناسش را روی میزت می ریزد ، به پارگی ریز جوراب کسی در مجلسی ، به پشت و رو بودن چادر پیرزنی در خیابان ، به زنی که با کیفی بر دوش به دستی نان دارد و به دستی چند کیسه میوه و سبزی ، به هول شدن همکلاسی ات پای تخته ، به مردی که در بانک از تو می خواهد برایش برگه ای را پر کنی ، به اشتباه لفظی بازیگر نمایشی ، .............. نخند ، نخند که دنیا ارزشش را ندارد ...

که هرگز نمی دانی چه دنیای بزرگ و پر دردسری دارند آدم هایی که هر کدام برای خود و خانواده ای ، همه چیز و همه کسند.

آدم هایی که برای زندگی تقلا می کنند ، بار می برند ، بی خوابی می کشند ، کهنه می پوشند ، جار می زنند ، سرما و گرما را تحمل می كنند ، و گاهی خجالت هم می کشند ... خیلی ساده ... نخند دوست من ! هرگز به آدم ها نخند . خدا به این جسارت تو نمی خندد ؛ اخم می کند ... به پوزخند آدمی به آدمی دیگر !

آره،

بیاییـــد با هم بخندیم ولی به هم نخندیـــم

[ سه شنبه 9 اسفند1390 ] [ 13:34 ] [ رضا مخبر دزفولی ] [ ]
ديوارهاي دنيا بلند است و من گاهي دلم را پرت مي كنم آن طرف ديوار.
مثل بچه ي بازيگوشي كه توپ كوچكش را از سر شيطنت به خانه ي همسايه مي اندازد.
گاهي دلم را پرت مي كنم آن طرف ديوار.
آن طرف حياط خانه ي خداست.

و آن وقت هي در مي زنم در مي زنم در مي زنم و مي گويم دلم افتاده تو حياط شما,ميشود دلم را پس بدهيد؟

كسي جوابم را نمي دهد.
كسي در را برايم باز نمي كند.
اما هميشه دستي دلم را مي اندازد اين طرف ديوار
همين....
و من اين بازي را دوست دارم.
همين كه دلم پرت مي شود اين طرف ديوار.
همين كه....
من اين بازي را ادامه مي دهم
و آنقدر دلم را پرت مي كنم
آنقدر دلم را پرت مي كنم تا خسته شوند
تا ديگر دلم را پس ندهند
تا آن در را باز كنند و بگويند
بيا خودت دلت را بردار و برو
آن وقت من مي روم و ديگر هم بر نمي گردم
من اين بازي را ادامه مي دهم...

[ شنبه 6 اسفند1390 ] [ 9:57 ] [ رضا مخبر دزفولی ] [ ]

خوش امدی سردار...

بیا که دزفول و تک تک خیابان ها و کوچه هایش دلتنگ توست.بیا که جوانان دیروز و امروز همه بی تاب دیدار تو

اند..

بیا که اکنون که در دزفولی،شهرم ارام و قرار گرفته است.دزفول می بالد به تو،به تفکر تو،به شرافت و شجاعت

تو،به زخم هایبر تنت به حاج احمد سوداگر می بالد...

خوش امدی سردار...

بیا که امروز تمام لشکر همیشه پیروز 7 ولیعصر در کنار توست.امروز عظیم محمدی زاده،رشید الماسی،و یدالله و

سیف الله صبور وهمه سرداران گمنام دزفول در انتظار تو هستند...

حاج احمد دیدی چقدر شهرم مظلوم است،بعد از تو چه کسی شهر صبورم را در همه این سالهای رشادت و

شهامت فریاد بزند

چه کسی فریاد بزند دزفول کجاست و لشکر ولیعصرش کجاست؟؟؟؟

می دانم  اکنون که در دزفول هستی آرامی...دیگر فراق و جدای از دوستان تمام شد.

امروز همه برای بدرقه تو خواهند امد...بدرقه یادگار مظلومیت دزفول

ناخود اگاه یاد بیت شعری می افتم که در مصاحبه با یکی از سایت های دزفول گفته بودید:

یکی درد و یکی درمان پسندد                  یکی وصل و یکی هجران پسندد

من از درمان و درد ووصل و هجران           پسندم آنچه را جانان پسندد

خوش آمدی سردار...خوش آمدی

[ دوشنبه 24 بهمن1390 ] [ 10:39 ] [ رضا مخبر دزفولی ] [ ]
شما یادتون میاد تو دبستان زنگ تفریح که تموم می شد مامورای آبخوری دیگه نمی ذاشتن آب بخوریم

شما یادتون میاد شبا بیشتر از ساعت ۱۲ تلویزیون برنامه نداشت سر ساعت 12 سرود ملی و پخش می کرد و قطع می شد…. سر زد از افق…مهر خاوران !

شما یادتون میاد هرکی بهمون فحش میداد کف دستمونو نشونش میدادیم میگفتیم آیینه آیینه
...
شما یادتون میاد خط کشهائی که محکم می زدیم رو مچ دستمون دستبند می شد !

شما یادتون میاد بستنی میهن رو که میگفت مامان جون بستنیش خوشمزه تره !

شما یادتون میاد این بازیو پی پی پینوکیو پدر ژپتو، گُ گُ گُربه نره روباه مکار !

شما یادتون میاد دستمال من زیر درخت آلبالو گم شده سواد داری؟

شما یادتون میاد ماه رمضون که میشد اگه کسی می گفت من روزه ام بهش میگفتیم: زبونتو در بیار ببینم راست میگی یا نه !

شما یادتون میاد که کانال های تلویزیون دو تا بیشتر نبود، کانال یک و کانال دو !

شما یادتون میاد، پاکن های جوهری که یه طرفش قرمز بود یه طرفش آبی بعد با طرف آبیش می خواستیم که خودکارو پاک کنیم، همیشه آخرش یا کاغذ رو پاره می کرد یا سیاه و کثیف می شد !



ادامه مطلب
[ جمعه 7 بهمن1390 ] [ 14:56 ] [ رضا مخبر دزفولی ] [ ]
برای تمامی روزهایی که گرفتار, خسته و یا عصبانی بودم ....

 برای تمامی روزها و تمامی نگرش هایم .....

 برای تمامی لحظاتی که سبب بی حرمتی و جدایی از خودم شده...

 و موجب شده بود انعکاس رفتار دیگران در من چنان باشد که, خود نیز همان رفتار را با خود داشته باشم !

 دیروز برای تمام تلاش هایی که کرده بودم تا دیگران دوستم بدارند گریستم ...

 برای تمامی خواسته هایی که میسر نشد ...

 و برای تمامی کارهایی که فقط بخاطر خشنودی اطرافیانم انجام دادم و بازتاب آن در خودم جز خلا روحی , تنهایی و خستگی بی حد چیزی نبود.!

 به خاطر تمام وقتهایی که قلبم را شکستند !

 دیروز گریستم ....

 چـون گاهـــــــــــــــــی جز گریـــــــــــــــــه کاری نمـــــــــــــــــیتوان کرد !

 دیروز گریستم به این خاطر که رنجیده بودم , به این خاطر که مرا رنجانده بودند و حتی نفهمیده بودند و به این خاطر که من رنجور راهی نداشتم ....

 جز اینکه در, دردی عمیق فرو روم...

 زمانی که در این درد فرو می روی, رنج تو را بیدار می کند !

 دیروز گریستم ............

 بخاطر این که خیلی دیر شده بود و بخاطر این که وقتش رسیده بود !

 به این خاطر که روحم به تمامی چیزهایی که نیاز بود بدانم, واقف بود!

 دیروز با تمامی روحم گریستم و او را راضی کردم....

 حال بسیار بدی داشتم !

 اما در میان گریه هایم احساس رهایی می کردم !

 چرا که دیدم به خاطر همه چیز گریستم !

دیروز برای کودک کوچکی گریه می کردم که در من بود و کسی او را نمی فهمید و امروز برای او گریه می کنم در حالی که او در کنار قلب من و برای جشن تولد خودش

 می رقصد.....

 حال بیایید جشن و سروری بر پا کنیم !!!! .................

[ چهارشنبه 28 دی1390 ] [ 6:4 ] [ رضا مخبر دزفولی ] [ ]

حرف های سر بسته ی یک زن و مرد ایرانی !

"نامه یک زن ایرانی به مرد هموطنش"


پیاده از کنارت گذشتم، گفتی: "قیمتت چنده خوشگله؟"

سواره از کنارت گذشتم، گفتی: "برو پشت ماشین لباسشویی بنشین!"

در صف نان، نوبتم را گرفتی چون صدایت بلندتر بود

در صف فروشگاه نوبتم را گرفتی چون قدت بلندتر بود

زیرباران منتظر تاکسی بودم، مرا هل دادی و خودت سوار شدی

در تاکسی خودت را به خواب زدی تا سر هر پیچ وزنت را بیندازی روی من

در اتوبوس خودت را به خواب زدی تا مجبور نشوی جایت را به من تعارف کنی

در سینما نیکی کریمی موقع زایمان فریاد کشید و تو پشت سر من بلندگفتی: "زهر مار!"

در خیابان دعوایت شد و تمام ناسزاهایت فحش خواهر و مادر بود

در پارک، به خاطر حضور تو نتوانستم پاهایم را دراز کنم

نتوانستم به استادیوم بیایم، چون تو شعارهای آب نکشیده میدادی

من باید پوشیده باشم تا تو دینت را حفظ کنی

مرا ارشاد می کنند تا تو ارشاد شوی!

تو ازدواج نکردی و به من گفتی زن گرفتن حماقت است

من ازدواج نکردم و به من گفتی ترشیده ام

عاشق که شدی مرا به زنجیر انحصارطلبی کشیدی
عاشق که شدم گفتی مادرت باید مرا بپسندد

من باید لباس هایت را بشویم و اطو بزنم تا به تو بگویند خوش تیپ

من باید غذا بپزم و به بچه ها برسم تا به تو بگویند آقای دکتر

وقتی گفتم پوشک بچه را عوض کن، گفتی بچه مال مادر است

وقتی خواستی طلاقم بدهی، گفتی بچه مال پدر است

نه دیگر من به حقوق خود واقفم، و برای گرفتن برابری در مقابل تو تا به انتها استوار و مستحکم ایستاده ام زیرا به هویت خود رسیده ام، به هیچ وجهی از حق خود نخواهم گذشت
من با تو برابرم، مرد
احتیاجی ندارم که تو در اتوبوس بایستی تا من بنشینم
احتیاجی ندارم که تو نان آور باشی
احتیاجی ندارم که تو حامی باشی
خودم آنقدر هستم که حامی خود و نان آورخود باشم
با تو شادم آری، اما بدون تو هم شادم!
من اندک اندک می آموزم که برای خوشبخت بودن نیازمند مردی که مرا دوست بدارد نیستم
من اندک اندک عزت نفس پایمال شده خود را باز پس می گیرم
به من بگو ترشیده، هرچه می خواهی بگو. اما افتخار همبستری و همگامی با مرا نخواهی یافت تا زمانی که به اندازه کافی فهمیده و باشعور نباشی
گذشت آن زمان که عمه ها و خاله هایم منتظر مردی بودند که آنها را بپسندد و در غیر اینصورت ترشیده می شدند و در خانه پدر مایه سرافکندگی بودند
امروز تو برای هم گامی با من (و نه تصاحب من - که من تصاحب شدنی نیستم) باید لیاقت و شرافت و فروتنی خود را به اثبات برسانی
حقوقم را از تو باز پس خواهم گرفت. فرزندم را به تو نخواهم داد
خودم را نه به قیمت هزار سکه و یک جلد کلام الله که به هیچ قیمتی به تو نخواهم فروخت
روزگاری می رسد که می فهمی برای همگامی با من باید لایق باشی - و نیز خواهی فهمید همگام شدن با من به معنای تصاحب من یا تضمین ماندن من نخواهد بود
هرگاه مثل پدرانت با من رفتار کردی بی درنگ مرا از دست خواهی داد
ممکن است دوست و همراه تو شوم اما ملک تو نخواهم شد ...

 



و این هم جوابیه ای از "یک مرد ایرانی به زن هموطنش" :

پیاده از کنارم گذشتی و اخمت سهم نگاه مشتاق من بود و لبخندت نصیب آنکه سواره بود

سواره از کنارم گذشتی و مرا اصلاً ندیدی و کرشمه ات را
به آنی ارزانی دادی که قیمت ماشینش از خونبهای من بیشتر بود

در صف نان صدای لطیفت نانوای خسته را به وجد آورد و نوبتم را گرفتی
و بروی خودت هم نیاوردی

زیر باران خیلی قبل تر از تو منتظر تاکسی بودم اما ماشین که آمد
آب گل آلود را بر من پاشید و جلوی تو ایستاد

در تاکسی که نشستم آرزو کردم کنارم ننشینی تا اگر ماشین تکانی خورد
و به تو خوردم، حیوان خطابم نکنی در جواب عذرخواهیم

در اتوبوس بین ما نرده آهنی بود، جایم را اگر به تو تعارف میکردم
میگفتی یا دیوانه است یا مرض دارد

در سینما، دیدم که تهمینه میلانی تمام مردان را شیطان تصویر کرده،
کفرم درآمد، نیکی کریمی جیغ زد و گفتم زهرمار

دعوا که کردم، او که میدانست مادر و خواهرم را بیشتر از خودم دوست دارم
به آنها ناسزا گفت تا بیشتر بسوزم

آزادی ات را صاحبان قدرت گرفتند، همانان که از قدرت ثروت اندوختند
و تو که مدل ماشین پسرانشان را میدیدی دست و پایت شل میشد

من ازدواج نکردم چون تو چشم و همچشمی داشتی و به انگشتر
سه میلیونی نظر داشتی، تازه این فقط یک حلقه بود از زنجیر خواسته هایت

صفت ترشیده را اولین بار از خودت شنیدم، کوچکتر بودی
یادت هست میگفتی معلم ریاضیتان شوهر نکرده، گفتی ترشیده!

عاشق که شدم تلفنم را قطع میکردی و بهانه ات حضور میهمانهایتان بود

عاشق که شدی، فردا که مادر میشوی را ندیدی؟
دلت نمیخواهد همسر پسرت را بپسندی؟ تو و مادرم یکی هستید!

من باید اضافه کاری کنم تا تو در هر میهمانی لباسی جدید بپوشی تا به تو بگویند خوش تیپ

من باید شبها هم کار بکنم تا تو سفره ات رنگین باشد و به تو بگویند کدبانو

 


خسته از اضافه کاری برگشتم و گفتی پوشک بچه را عوض کن
چون من ناخنهایم را تازه لاک زده ام

وقتی خواستی طلاق بگیری، "گفتند" بچه مال پدر است! من نگفتم، همان دینی گفت که تو برایش از پس اندازمان سفره ابوالفضل می انداختی و یکهو خواب میدی که باید به حج بروی، آنهم در اوج گرفتاریمان

آری، اینچنین است خواهر من! رفتارهای زشت ما از پس هم می آیند
تو چنان کردی که خشم در دل من ها کاشتی و من ها شکستند و بسته به صبرشان دو فوج شدند
آنان که ضعیفتر بودند خرد شدند و خشمشان کینه شد و کینه شان عقده و در هر کوی و برزن و بازار از هر اندک قدرت خود نهایت سوء استفاده را کردند و بر تو تاختند
اما آنان که یا قویتر بودند یا از تو ها کمتر زخم خوردند، خشمشان هم کمتر بود و کینه هاشان نیز
اینان هنوز چشم امید دارند به وطن که بتواند و برآنند که نیک بمانند
خوشحالم حالا که میخواهی تغییر کنی
من هم برآنم که بهتر باشم و شادتر باشیم
در کنار هم، من و تو ای هموطن،
بدون هر نوع بغض و کینه و تبعیض جنسی
مایی بهتر برای فردا و آینده ای بهتر


[ شنبه 17 دی1390 ] [ 15:59 ] [ رضا مخبر دزفولی ] [ ]
به نقل از سایت تابناک.....

نظامی زن انگلیسی که پس از بازگشت از ماموریت خود در عراق، فرزندش را در آغوش می فشارد.


آهای سرباز، آهای مادر!...

گریه کن، تو حق داری گریه کنی. شاید ماهها و سالهاست که فرزندت را ندیده ای.
فرزند دلبندت را. کودک معصومی که تاب دوری مادر نداشته و حتماً از تو بیشتر، برایت دلتنگی می کرده.

گریه کن سرباز، گریه کن تا سبک شوی...
گریه کن، به خاطر گوهر مادری که از تو ستانده اند، و در عوض تو را مفتخر! کرده اند به این لباسها.
این لباسها که اصلاً به قامت تو سازگار نیست...
گریه کن که تاج زن بودن از سرت افتاده...
گریه کن که هیچ لذتی به پای مادری نمی رسد و تو را محروم کرده اند، ذائقه ات را خراب کرده اند...ا

اما
من چند حرف دیگر با تو دارم سرباز...
تو مادری، حق داری بچه ات را دوست داشته باشی... حق داری برایش دلتنگ شوی...ا

سوالی از تو دارم:
این کودک را می شناسی؟

می بینی پدرش با چشمان بسته، چگونه صورتش را لمس میکند؟
می بینی چگونه کفشهایش را درآورده تا در آغوش پدر، گم شود ؟
این پدر یکی از زندانیان تو و دوستان توست در عراق...
چه میشد اگر اجازه میدادی این پدر، بچه اش را ببیند؟
فکر کردی فقط خودت به فرزندت عشق می ورزی؟


این دختر را چطور؟
حتماً او را دیده ای...

در کوچه پس کوچه های بصره... پای برهنه می دوید و خنده کودکانه ای بر لب داشت...
الان به نظرت لکه های سرخ روی لباسش، نقش گلهای سرخ است یا رد پائی از خون تازه ؟
یا لکه های قرمز روی زمین، گلبرگهای پرپر شده گلهای پیراهن اوست؟
صورت ظریف او را با اسلحه ای که در کنارش به دست گرفته ای چه کار؟
ببین چه گریه ای میکند؟ چه خونی از صورتش جاری است؟
این رنگین تر است یا خون فرزندت که اینچنین در آغوشش کشیده ای؟
حال این دخترک را خوب ببین. نتیجه کارتو وهمکاران توست و تا ابد با شما خواهد ماند.
این است آنچه برای این دختر و مردمش هدیه برده ای...ا

این پدر را میشناسی؟

دارد به چه حالی، جسم بی جان دخترش را میگذارد کنار بقیه جنازه ها.
یادت هست؟ همین چند شب قبل، خانه شان را بمباران کردید.
تو و همقطارانت.

این را چطور؟

این اما مال افغانستان است.
شاهکار قدیمی تر شما.
اما مگر زخم این پدر کهنه می شود؟
این هم کادوی یکی دوسال قبل توست برای کوکان افغان.........ا

از این دست اگر بخواهم برایت بیاورم، بسیارست...
سردشت ، حلبچه ، قانا... صبرا و شتیلا... و ....فلسطین و ....ا

گریه کن سرباز
گریه کن، اما نه فقط برای دلتنگی فرزندت ...
شاید نپذیری، اما من در گریه های تو هیچ عاطفه ای نمی بینم سرباز!
گریه کن برای انسانیتی که در زیر پای تو و رهبرانت لگد مال شده...
گریه کن برای عاطفه ای که در وجودت مرده...
گریه کن برای شرف و آزادگی که از دست داده اید...ا

[ سه شنبه 6 دی1390 ] [ 10:38 ] [ رضا مخبر دزفولی ] [ ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

فرزند ایران زمین/اهالی پایتخت مقاومت ایران دزفول ولي ساكن اصفهان. دانشجوي ارشد زراعت و مدير بازرگاني بزرگترين شركت دامپروري كشور
پيوندهای روزانه
امکانات وب
فروش بک لینک